خلاصه قسمت چهارم درخت بهشتی
امروز جشن فارق التحصیلی در مدرسه بود در اونجا معلم به مایا به خاطر قبولی در دانشگاه توکیو تبریک
گفت و مایا هم تشکر کرد. ریو از هانا خواست که برایش پیانو بزنه و بخونه هانا هم قبول کرد وقتی هانا
داشت پیانو رو میزد مایا احساس کرد که هانا هم یون سا رو دوست داره بنابراین مایا به طرف خونه دوید
و رفت تو اتاق یون سا یون سا بهش گفت که بره بیرون اما مایا ازش پرسید که ایا اون و هانا هم دیگه رو
دوست دارند بعدش هم گفت که تو اونو دوست داری و اون هم تو رو پس یه کاری بکن من ریو رو دوست
دارم نزار هانا با ریو به توکیو بره یون سا با شنیدن این حرف بلند شد و به طرف مدرسه دوید.





در اون جا رسید دید که هانا با دوستاش نشسته یون سا به طرف هانا رفت و دستش رو گرفت و بردش
یه گوشه و با گریه گفت که منو ترک نکن و به توکیو نرو اگر نخواستی منو دوست نداشته باش ولی از این
جا نرو من دیگه ازت هیچ خواهشی نمیکنم این اخریشه فقط نرو و بهش گفت تو تنها کسی بعد از مادرم
بودی که دوسم داشتی و...اما هانا جواب داد که من باید برم یون سا هم با گریه اونو بغل کرد و هی
می گفت نرو در همون موقع ریو رسید و یون سا رو با مشت زد تو صورتش یون سا هم پرت شد رو زمین
در حالی که رو زمین بود و هانا تو بغل دوستش بود از هانا خواهش کرد که بگه دوسش داره اما هانا فقط
گریه می کرد و جرات گفتن این حرف رو نداشت یون سا هم وقتی دید هانا این رو نمیگه از زمین پا شد و
گفت این اولین باری بود که عاشق شده بودم اما وقتی عشقم من رو نمی خواد من از اینجا برای
همیشه میرم بعد هم به حالت مسخره به همه برای فارق التحصیلوش تبریک گفت و رفت مایا هم همون
موقع به هانا گفت چه طور می تونی بعد از این همه مدت با برادرت این کار رو بکنی هانا هم پاشد و به
دنبال یون سا دوید ریو خواست بره دنبالش اما مایا همون موقع غش کرد هانا با گریه برادرش رو صدا
میزد و می دوید اما یون سا رو پیدا نکرد در حالی که یون سا پشت سرش وایساده بود و هانا رو میدید
بعد هم رفت هانا هم رو برفا افتاد و گریه می کرد...









در اون شب عمه هانا به اتاقش رفت و مایا رو بیدار کرد و بهش گفت که من خونه رو امروز فروختم پس پا
شو بریم قبل از اینکه هانا بیدار شه مایا هم با ذوق و شوق وسایلش رو جمع کرد و همراه به مادرش به
توکیو رفتند.وقتی که هانا صبح از خواب بیدار شد دید وسایل مایا نیست و با نگرانی در کمد باز کرد و دید
مدارک خونه نیست و فهمید که خونه فروخته شده هانا به حیاط رفت و با گریه برادرش رو صدا میکرد
فرداش هانا وسایلشو جمع کرد و سر قبر پدرش رفت در اونجا درختی رو که با یون سا کاشته بودند نگاه
میکرد و بعد گردنبندی که یون سا بهش داده بود به درخت اویزون کرد و به طرف توکیو حرکت کرد.





چند سال بعد
هانا تو مترو توکیو نشسته بود در حالی که داشت کتاب کره ای رو می خوند تا زبان کره ایش رو تکمیل
کنه در اونجا هم به یون سا فکر می کرد و امید داشت که یون سا یه روز برگرده حالا هانا حتی به کلاس
تقویت زبان کره ای هم میره دوستش هم در توکیو زندگی می کنه هانا با دوستش در هتل ریو کار
میکنند اونها با هم قرار گذاشتند که همیشه با هم کره ای صحبت کنند...
ریو مردی خیلی سخت گیره و همش به کارکنا گیر میده اما وقتی هانا رو دیداون رو به خاطر کار خوبش
تشویق کرد و از اون خواست که باهاش ناهار بخوره اما هانا گفت که مدیر بخشش خیلی سخت گیره و
الان وقت نداره ریو هم گفت اشکال نداره....





در اشپزخونه وقتی همه کارکنا اونجا بودند مدیرشون همش سخت گیری می کرد اخر کار هم به هانا
گفت تو از این به بعد باید تو اتاق های مجلل کار کنی هانا هم شکه و هم خوشحال شد دوسش بهش
گفت مواضب باش معلوم نیست چه کلکی تو کارش باشه هانا هم خندید...

هانا برای تمیز کردن اتاق رفت تو که دید یادداشت رو میزه که حوله ها رو داخل حمام ببره هانا برای این
کار رفت و داشت حوله ها رو مرتب می گذاشت که دید مردی پشتش به طرف هانا هست و تو حموم هانا
معذرت خواهی کرد و مرده بهش گفت تو خیلی کندی و خیلی تنبل...هانا هم با خجالت خواست خارج
بشه که لیوان از روی میز افتاد و شکست هانا با معذرت خواهی داشت شیشه ها رو جمع می کرد که
پای مرده رو دید و یادش به یون سا افتاد و فورا از حمام خارج شد...

وقتی هانا به خونه برگشت صاحب خونش اون رو از خونه پرت کرد بیرون و کلی چیزی به اون و مادرش
گفت که مادرش حقه بازه و به اون کلک زده اما هانا گفت که مادرش این طور نیست و ....

شبش هانا تورست ها رو به گردش برد در اونجا یون سا رو دید هانا دنبالش دوید اما اون رو ناگهان گم
کرد بعد دید که در اسانسور یون سا به طرف بالا داره می ره هانا کلی شکه شد در اخر یادش اومد که
تورست ها منتظر اند رفت به سراغ اونا و معذرت خواهی کرد....




شب هانا رفت تو یکی از انبار های هتل قایم شد تا اونجا بخوابه که شیفتش نزدیک شد هانا رفت به سر
پستش که از همون اتاقی که هانا ظهر حوله ها رو مرتب کرده بود زنگ خورد و از هانا خواست که بیاد بالا
وقتی هانا وارد اتاق شد مرده از اون خواست که بهترین غذاهای هتل رو براش بیاره اما مرده صورتش رو
به هانا نشون نداد هانا هم این کار رو کرد وقتی که با غذا وارد اتاق شد دید کسی اونجا نیست همون
موقع تلفن زنگ خورد هانا جواب داد که مرده گفت به خاطر اینکه دیر کردی به رستوران اومدم هانا هم
کلی معذرت خواهی کرد اما مرده گفت اگر می خوای منو راضی کنی همه اون غذا ها رو بخور و قطع کرد
هانا هم با گرسنگی و خوشحالی این کار رو کرد بعد از اینکه غذاش تموم شد به سراغ کیف مرده رفت
که دید عکس خانوادگیش تو کیفه در همون موقع هانا فهمید که مرده یون سا هست هانا منتظر ماند تا
اون رو ببینه که خوابش برد...






خوشتون اومد تا شب بای![]()
![]()
نظر فراموش نشه![]()
(این جا خالی هایی که می بینید برای اینکه بعدش عکساشو بزارم براتون)