تا اونجایی بودیم که هانا و یون سا توی یه کمد در مدرسه قایم شده بودند تا یون سا از دست این دخترا

نجات پیدا کنه اما در کمد هانا از یون سا خجالت می کشید و زیاد راحت نبود یون سا هم برای اینکه هانا

 ناراحت نباشه خودشو انداخت بیرون و مثل همیشه دخترا ریختن رو سرش هانا خیلی از این کار اون ها

ناراحت می شد.

بعد از اینکه مدرسه تعطیل شد دوست هانا از اون خواست امروز تنهایی بره خونه و خودشو به یون سا

نشون نده  و بعد هم رفت پیش یون سا و به اون گفت که دوچرخش خراب شده و از اون خواهش کرد که

اون رو درست کنه هانا هم با ناراحتی به اون دو نگاه می کرد  بعد از مدتی یون سا متوجه شد که هانا

رفته خواست بره دنبالش اما دختر دست شو گرفت و از اون خواست که اون رو برسونه خونه...

 

 

 

سر راه وقتی هانا داشت می رفت خونه ریو اون رو دید و از اون خواست که باهاش یه قهوه بخوره وقتی

که داشتند قهوه می خوردند ریو از هانا برای مبارزه با یون سا معذرت خواست و به اون گفت ببخشید

که یون سا به خاطر اون درد کشیده اما هانا به اون گفت اون درد نمی کشه الان هم یه قرار داره ریو به

این حرفش خندید وقتی که هانا داشت می رفت ریو دستش رو گرفت و تو دستش یه موبایل گذاشت و

به اون گفت هر وقت خواستی بهم زنگ بزن بعدش هم رفت هانا داشت به موبایلش نگاه می کرد که

 متوجه شد یون سا داره بهش با عصبانیت نگاه می کنه

 

 

 

 

 

 

یون سا رفت جلو و موبایل هانا رو گرفت و با عصبانیت پرت کرد زمین هانا هی موبایلش رو بر می داشت

و یون سا هی از دستش می کشید و پرت می کرد اخر کار هم یون سا با عصبانیت موبایل رو به هانا داد

 و رفت  هانا هم دنبالش دوید و ازش پرسید چرا این کارا رو می کنه یون سا هم بهش گفت که دیگه ریو

 رو نبینه هانا هم با داد زدن پرسید چرا یون سا گفت چون من دوست دارم هانا جواب داد خوب منم

دوست دارم اما یون سا گفت نه به عنوان خواهر من عاشقتم و ازش پرسید تو هم عاشقمی نه؟ هانا

گفت نه اما یون سا گفت دروغ میگی و هی این رو تکرار می کرد هانا هم گریه می کرد و اخر گفت اره

عاشقتم به خاطر همین ازت متنفرم و به طرف خونه دوید هانا رفت تو اتاق یون سا و دفتر نقاشیش رو

برداشت و شروع کرد به پاره کردن هر چی نقاشی که از اون کشیده بود یون سا وارد شد و مانع این

کارش شد بعد هم سر هانا داد زد و گفت تو عاشقمی هانا می گفت نه و من می خوام ریو رو دوست

 داشته باشم اما یون سا می گفت دروغ می گی هانا جوابشو داد ازت متنفرم مایا هم این حرکات اونا

رو دید ....

 

سر میز غذا یون سا به هانا هی پا می زد و هر غذایی که هانا می خواست بر داره یون سا نمی ذاشت

عمه هانا و مایا از این کاراشون تعجب کرده بودند...

 وقتی که هانا داشت از اتاقش برای کاری بیرون میومد یون سا پشت در وایساده بود اون هانا رو به طرف

 خودش کشید و از اون پرسید ایا واقعا ازش متنفره و ایا دوسش نداره؟اما هانا جواب این سوال رو نداد و

رفت تو اتاقش و در رو بست یون سا رفت پشت پنجره و هی در می زد اما هانا درش رو باز نمی کرد در

همون موقع مایا به اون گفت که این یه قهر عاشقانس و خواست که پنجره رو باز کنه اما هانا جلوی اون

رو گرفت یون سا هم عصبانی شد و یه سنگ پرت کرد و شیشه رو شکست بعد هم رفت...

فردا صبحش هم هانا بدون اینکه یک کلمه با یون سا حرف بزنه سوار دوچرخه شد و به سوی مدرسه

رفت یون سا هم پشت سر اون می دوید هانا خواست تند بره که ناگهان افتاد و پاش صدمه دید یون سا

دوچرخه رو بلند کرد و دست هانا رو گرفت اون رو نشوند پشت دوچرخه و دستاشو دور شکمش انداخت

و به هانا گفت منو محکم بگیر اما هانا دستاشو کشید یون سا هم هی دستاشو دور شکمش میانداخت

و هانا هی می کشید تا اینکه یون سا به راه افتاد و یه جا هم تند رفت تا هانا بیوفته وقتی که هانا افتاد

 بدون اینکه یه کلمه به یون سا بگه به طرف مدرسه دوید و یون سا هم با دوچرخه دنبالش کرد....

بعد از اینکه زنگ خورد همه دخترا برای یون سا غذا پخته بودن ولی یون سا روبه رو هانا نشست و به اون

گفت بیا غذا بخوریم اما هانا جوابشو نداد و از کلاس اومد بیرون یون سا هم دنبالش کرد و به اون میگفت

که بیا غذا بخوریم و هانا هم هی از دستش فرار می کرد تا اینکه یون سا به اون گفت که من نمی خوام

که دوستم داشته باشی و می دونم خیلی برات سخت هست اما نظر من نسبت به تو تغییری نمی کنه

و بعد هم رفت....

  عمه ی هانا خونه رو فروخت تا اینکه بتونه مایا رو به یه دانشگاه خوب بفرسته مایا هم حسابی از 

مادرش تشکر کرد وقتی که مایا به اتاق برگشت به هانا گفت که من ریو رو دوست دارم و برای تو یون سا

 کافی  هست و حسابی هانا رو ناراحت کرد هانا هم زد تو گوشش مایا هم این کار رو کرد تا این که

دعواشون شد و حسابی هم دیگه رو زدند در همون موقع عمه هانا وارد شد و حسابی هانا رو زد

یون سا وقتی که این حرکات اونا رو دید حسابی عصبانی شد و خواست با میز بزنه تو سر مایا و مادرش

ولی هانا به اون گفت این کار رو نکنه و همه اینا تقصیر اونه و هی می گفت ازش متنفره....

فردا صبحش ریو می خواست با بچه هایی که امسال فارق تحصیل می شدند بره اردو همه حاظر شده

 بودند هانا هم به طرف ایستگاه رفت اونجا دوستش منتظرش بود وقتی که هانا رسید دوستش ازش

پرسید یون سا کجاس هانا به اون گفت که اون نمیاد و دوستش حسابی ناراحت شد وقتی که ریو هانا

رو دید خیلی خوشحال شد و همش می خواست با اون باشه اما مایا نمیگذاشت و هی  ریو رو از هانا

دور می کرد تو قطار هم ریو همش نگاهش به هانا بود اما هانا داشت به یون سا فکر می کرد و اصلا

متوجه ریو نبود...

در اردو ریو همش دوست داشت با هانا باشه و هنگامی که هانا داشت به یون سا فکر می کرد یه برف

 پرت کرد تو سرش هانا به این کارش خندید و شروع کرد برف بازی کردن با ریو اما در نظرش ریو رو هی

به عنوان یون سا تصور می کرد مایا هم وقتی که اون دو تا رو با هم می دید خیلی عصابانی می شد

شبش هانا کفشاشو در اورد و پاهاشو به یاد یون سا رو برفا گذاشت در همون لحظه ریو رسید و ازش

پرسید که ایا سردش نیست هانا هم جواب داد می خواست ببینه برف چقدر سرده ریو به هانا نزدیک

شد و به هانا گفت که دوستش داره هانا تا اومد حرفی بزنه ریو اون رو تو بغلش گرفت و از اون خواهش

 کرد که بگه دوسش داره هانا هم به ریو گفت که دوسش داره ریو به اون گفت می خوام تو با من به

توکیو بیای هانا هم قبول کرد ریو خواست  پیشانی هانا رو ببوسد اما هانا در همون لحظه به یاد

یون سا افتاد و ریو رو پس زد و ازش معذرت خواهی کرد و به طرف ایستگاه دوید...

هانا وقتی که به ایستگاه رسید قطار داشت می رفت هانا دنبال قطار دوید اما قطار رفته بود وقتی که هانا

 روش رو بر گردوند یون سا رو دید که تو سرما نشسته و داره می لرزه هانا به طرف یون سا دوید و یون

سا هم به طرف هانا دوید و هم دیگه رو بغل کردند در اون شب هانا داشت به خدا می گفت که اون دو رو

ببخشد....

در همون شب تلفنی برای عمه هانا زنگ خورد و خبر به گوشش رسید که پدر مادر یون سا و هانا در

تصادفی در راه کشته شدند عمش برای شناسایی جسد ها به پزشک قانونی رفت و وقتی مطمعن شد

 که خودشونند تصمیم گرفت به یون سا و هانا هیچ چیز نگد.

  امتحانات پایان ترم هم در مدرسه ها تموم شد. دوست هانا رفت پیش یون سا نشست و به اون گفت

من دوست دارم و می خوام ببوسمت یون سا هم با شنیدن این حرف شکه شد و از دستش در رفت

وقتی که هانا اون دو رو دید می خندید بالاخره دوستش یون سا رو گرفت و گونه هاشو بوسید همه دخترا

از این کار خندیدند و ریختند رو سر یون سا...

 بعد از مدرسه هانا و یون سا با هم رفتند رستوران و غذا خوردند. در راه  هانا از کفش های یه مغازه

 خوشش اومده بود  یون سا هم هانا رو برد تو مغازه و کفش پاش می کرد تااینکه یه کفشی که هانا

 خوشش اومده بود براش خرید...

در اخر هم یون سا رفت و یه درخت کاج خرید و تصمیم گرفت که این درخت رو نزدیک قبر پدر هانا بکاره

اون دو تا با هم رفتند و درخته رو کاشتند در اخر هم هانا به یون سا گفت که خیلی دوسش داره بعد هم

 کفشاشو در اورد و تو دستش گرفت و به طرف خونه دوید در حالی که یون سا به اون با مهربانی نگاه

می کرد....

خوشتون اومد به نظر من قسمت سومش خیلی قشنگ بود منتظر قسمت چهارم باشین نظر هم یادتون

نره فعلا بای